آی آدمها! دیجیکالا دارد ما را زندهزنده میبلعد…
یادداشتهای کتابفروش خیابان انقلاب ــ ۴
روزی را تصور کنید که به خایابان انقلاب آمدهاید قدم بزنید اما خبری از «کتابفروشی» نیست؛ روزی که همه، جایشان را دادهاند به ساندویچی، بانک، بنگاه، مؤسسات تبلیغیِ بودجهخور. آن روز چه احساسی پیدا میکنید؟ احساس نمیکنید که جای چیزی خالی است؟ روزی را به یاد نمیآورید که هروقت دلتان گرفته بود میگفتید «بریم یه سر انقلاب کتاب»؟ روزهایی که با دلدار قرار میگذاشتید سنگفرش خیابان انقلاب را از میدان تا چهارراه قدم بزنید؟ یا روزهایی را به یاد نمیآورید که کتابفروشیها شاهد و پناهگاهمان بودند وقتی که از هجوم اشکآور و نعرهٔ صدها موتور به جانپناه میگریختیم؟ میگریختیم و چشمهای کتابفروشیها بسته میشد تا بین قفسهها، بین کتابها، آخرین سرپناه باشد. چشمهای کتابفروشیهای انقلاب بهوقتش باز بوده و شاهد قرارهای عاشقانهٔ ما، شعارهای ما، پیروزیها و شکستهای ما بودهاند.
زمانی ناظم حکمت خطاب به معشوقش سروده بود که: «تو و من میتوانیم بگوییم که همدیگر را دوست داشتیم، و برای زیباترین آرمان انسانی جنگیدیم، میتوانیم بگوییم ما زیستیم.» کتابفروشیها و بعضی کتابفروشهای خیابان انقلاب شاهد بودهاند که ما زیستهایم و برای زیباترین آرمان انسانی جنگیدهایم، شاهد بودهاند که روزی همدیگر را دوست داشتهایم. کتابفروشیهای خیابان انقلاب به تاریخ زیستهٔ ما دوخته شدهاند و از چند دهنهٔ متری چندمیلیون به نبض فرهنگ و ایستادگیِ همسنوسالهای ما تبدیل شدهاند. حتماً هر کدامتان خاطرات زنده و پُرخونی از کتابفروشیهای انقلاب دارید. برای منِ کتابفروش چه دستاوردی از این بهتر که چراغم چراغ خاطرات و شگفتیها و ترسها و عشقهای شما بوده باشد؟
نمیخواهم قصهٔ پرغصه بگویم. نمیخواهم شما را به یاد همهٔ روزهایی بیندازم که شال و کلاه کرده آمدهاید پیش ما. واقعاً نمیخواهم به ما رشوه بدهید و فقط هوای ما را داشته باشید که در این طوفان بیرحمِ اقتصادی ریشهکن نشویم. اینجا ما چندده کتابفروش باقیماندهٔ این خیابان آنقدر مهم نیستیم که این نقاط تاریخیِ فرهنگی مهماند. کتابفروشی، کتابفروشیهای خوب خیابان انقلاب، فقط چند ردیف قفسه و ویترین نبودهاند. بهقول یکی از مشتریهای خوشکلامِ ما، کتابفروشیها قلبهای کوچک مدرنیته و دگراندیشی بودهاند. معبدهایی بودهاند که تنها طلسمشان کلامِ کوچکِ «دوستی» و «شوق» بوده است.
کسی که فقط به خرید تلفنی یا اینترنتی بسنده نمیکند و پا میشود میرود کتابفروشی درواقع دارد به معبدهای مدرنیته قدم میگذارد. بدنش در آنجا قرار میگیرد. با آدمهایی مواجه و گاهی همکلام میشود که ممکن بود هیچگاه در هیچجای دیگری به پستشان نخورد. با آدمهایی در برابر قفسهها میایستد و به جهانهای تودرتوی کتابها خیره میشود که ممکن بود هیچگاه در برابر هیچ منظرهای در کنارشان قرار نگیرد. لذت سریعخوانی و ورق زدنِ کتاب پیش از خریدن و خواندن را درک میکند؛ بوی کاغذ و جوهر را میشنود، «بوی کتاب» را میشنود و به یاد میسپرد که هر کتابی بوی خودش را دارد، از دیدن کتابِ تازه از تنور درآمده به وجد میآید، برمیدارد ورق میزند و وجد از چشم و سر و رویش فوران میکند، روی صندلی یا مبل مینشیند و غرق کتاب میشود (کتابفروشی مثل من از این تصویر غرق خوشی و خوشبختی میشود).
گاهی با خودم میگویم ای کاش از تکتک مشتریهایی که در همهٔ این سالها داشتهام عکس پرتره میگرفتم، با یا بدونِ کتابی که دوست داشتهاند. مشتریهایی که معلوم نیست خیلیهایشان حالا کجا هستند، در کدام نقطهٔ جهان، در کدام وضعیتِ روحی به سر میبرند. معلوم نیست که زندهاند یا مُردهاند. نمیدانم کتابی را که از من خریدهاند تا چه موقع با خودشان داشتهاند. کِی احساس کردهاند که باید از قفسه بیرونشان بکشند سطری یادداشت کنند و برای معشوق بفرستند بهقهر یا بهدلداری، نمیدانم کِی نگاهشان کردهاند از سرِ حسرت که ایکاش این را یا آن را میرسیدم بخوانم. نمیدانم کِی دیگر از دستشان خسته شدهاند و بردهاند گذاشتهاند جلوی در یا فروختهاند به کتابخانهبخرها. حسرتها، عشقها، رفتنها. هر کدام از آنها جزئی از وجود مرا هم با خودشان دارند بیآنکه بدانند.
شاید بگویید بس کن کتابفروش. تمامش کن. کتابفروشی که این حرفها را ندارد. کتابت را بفروش و سعی کن سر پا بمانی. باور بکنید یا نه، کتابفروشی برای من با همین چیزهاش زیباست و با همین خیالها و احساسها سر پا میمانم. میتوانستم هزار شغل دیگر انتخاب کنم پولسازتر و شیکتر و آنچنانیتر. اگر به کتابفروشی رو آوردم بهخاطر همین نزدیکی و آمیختگیاش با روح انسانهاست؛ همین مجاورت با بکرترین نقاط شوق و میل و فکرشان. اینهاست که به من نیرو میدهد و به زندگیام معنایی میدهد. اینهاست که باعث میشود کتابفروشی بیشتر یک «فضا» باشد تا «محل کسب»؛ بیشتر یک «چشمانداز» باشد تا یک «دخمهٔ اداری».
الآن دیدم که در تیتر این متن از «دیجی کالا» نوشتهام. از هراسی نوشتهام که این روزها شاید سراغ هر کتابفروش مستقلی آمده است. اما حین نوشتنِ متن خاطرات و انسانهایی را مرور کردم و لحظاتی را به یاد آوردم که هنوز هم دارد رقم میخورد. صبحها و ظهرها و غروبهایی را به یاد آوردم که با بحثهای پرشور و حرکاتِ چشمها و بدنها بر جانِ من و این کتابفروشی نقش بسته است. شاید از سرِ دلخوشی باشد، اما، احساس کردم که هزار تا دیجیکالا و هزاران هیولای دولتی هم نمیتواند ما را با این دریاهای خاطره و حضور منقرض کند. از هرجا بزنند از یک جای دیگر جوانه میزنیم. تا زمانی که یکی از شماها، شمایی که این متن را میخوانید یا نمیخوانید، در کتابفروشی را باز میکنید و رشتهٔ بیانتهای قفسهها را دنبال میکنید ما سر جایمان میایستیم و غرق تماشایتان میشویم و منتظر نفرات بعدی میمانیم. دوست دارم…
دوست دارم از شما بخواهم ماهی دوماهی یکبار هم که شده به راستهٔ کتابفروشهای خیابان انقلاب سر بزنید. لاکچری نیست. قبول دارم. پرزرقوبرق نیست. قبول دارم. یکیدرمیان فستفود و بانک و دهنههای ارزشی رشد کردهاند، اما ما هم آنجا هستیم. تا شما آمدن به اینجا را از یاد نبردهاید، ما هم ایستادن در همینجا را از یاد نخواهیم برد. فراموشنکردن، به یاد آوردن، شاید مهمترین جانپناه ما باشد. اگر خاطرهای از کتابفروشیها به یاد دارید اینجا بنویسید و این متن را مثل امتداد قفسهها ادامه بدهید. دوستانی دارم که اینستاگرام دارند و برایم میخوانند. میخوانند و به یاد میسپرم. فراموش نمیکنم.