لوگو مجله بارو

نجمه موسوی پیمبری

نیم‌فاصله

لحظه

لحظه   منشی گفت: اصرار دارد شما را ببیند. علت قرار چیست؟ می‌گوید می‌خواهد به خودِ شما بگوید. از در که وارد شد با خوشرویی تمام با خانم دوپون، رییس «خانه‌ی پروژه‌های اروپایی»، دست داد و قبل از این‌که کسی او را دعوت به نشستن کند، روی یکی از صندلی‌های میزِ گردی که مخصوص جلسه با مسئولین بود، نشست. ظاهری آراسته داشت. کت و شلوار راه‌راه سورمه‌ای رنگی پوشیده بود. روی بلوز یقه اسکی آبی‌رنگش، گردن‌بندی طلایی‌ انداخته بود که

ادامهٔ مطلب»

لحظه چهاردهم

لحظه چهاردهم     از غذاخوری کارمندان دولت در شهر آگادیر که بیرون آمد، از کریستین جدا شد. گفت می‌رود کمی قدم بزند. با گروهی پژوهشگر برای تحقیق به مراکش رفته بود. از روز ورودشان میزبانان به نشان مهمان‌نوازی لحظه‌ای فراغت به آنها نداده بودند. روزها در جلساتِ کاری می‌گذشت. ناهار را دسته‌جمعی در رستوران‌هایی که غذای بین‌المللی سرو می‌کردند، می‌خوردند و شب‌ها اغلب نمایشی فولکلوریک ترتیب می‌دادند تا میهمانانی که با بودجه‌ی پارلمان اروپا به ثروتمندترین منطقه‌ی مراکش آمده

ادامهٔ مطلب»

نگاهی دیگر به تبعید

نگاهی دیگر به تبعید     چه زود سی‌وچند سال گذشت. امروز بیش از سی سال از روزی می‌گذرد که مأمور وزارت کشور، مرا برای مصاحبه در دفتری بدون پنجره با دیوارهایی پوشیده از موکت در زیرزمین وزارتخانه خواست تا در قبال پاسخ به این سؤال که چه احساسی به فرانسه دارم ملیت فرانسوی به من بدهد. آن روز، پنج‌شش سالی از فرارم از ایران و ورودم به فرانسه می‌گذشت. آن روز پاسخم چنین بود: «می‌دونم انتظار دارید بگم فرانسه

ادامهٔ مطلب»

فراموشی

فراموشی   خودش بود. خودِ الهه بود که روی نیمکتِ ایستگاه اتوبوس نشسته بود. الههٔ سی سال پیش. همان وقت که با او همکلاس بود. با همان موهای آشفته که همیشه نیمی از صورتش را می‌پوشاند. عینکی به چشمش بود با قابِ سیاه که چشم‌هایش را درشت‌تر نشان می‌داد. عینکش نیمهٔ دیگر صورتش را می‌پوشاند. لب‌های سرخ و چانهٔ گردش وقتی برای حل مسئله پای تخته‌سیاه می‌رفت هم‌چنان در خاطر عاطفه مانده بود. شنیده بود هر کسی هفت همزاد در

ادامهٔ مطلب»

اشباح خیابانی

اشباح خیابانی   ژی. ام. ژ. لو کلِزیو باب ۶ — ساعت ۱۶:۴۵ در کنج همیشگی‌اش نشسته و به دیوار تکیه داده است. اولین کسی است که امشب می‌بینم. یعنی اول از همه او را می‌بینم. آن قدر در این ساعت روز رفت و آمد زیاد است که ناچارم از میان جنگلی از پاها دنبال او بگردم، یا طناب جسم‌های چسبیده به هم را پاره کنم. چشم‌هایم را که باز می‌کنم انگار میان رفت‌وآمد آدم‌ها تاب می‌خورم. مثل تکان‌های دل

ادامهٔ مطلب»

لحظه‌ی بیست و یکم

لحظه‌ی بیست و یکم   برای فرار از خواب‌های پریشان از تخت بیرون می‌آیم. سالگرد مرگ مادرم است. هوا هنوز نیمه‌تاریک است. خواب‌های پریشانم را روی تخت جا می‌گذارم تا شبی دیگر زیر پوستم بخلند و خواب را از چشم‌هایم بربایند. سالگرد مرگ مادرم است. در اتاقِ پذیرایی، روی بوفه چندین عکس و شمع می‌گذارم و چند مجسمهٔ گنجشک که همیشه در مقابل عکس او در سکوت جیک‌جیک می‌کنند. سالگرد مرگ مادرم است و او در بهشت‌زهرا، هزاران کیلومتر دور از

ادامهٔ مطلب»

نیم‌فاصله

وقتی دوستانِ دست‌اندرکارِ راه اندازیِ سایتِ «بارو» لطف کرده و از من نیز دعوت کردند از این ایده بسیار استقبال کردم. گفتند باید نام ستونم را انتخاب کنم. بعد از توضیحات شفاهی متوجه شدم که هر یک از میهمانان ستونی در اختیار خواهد داشت تا نوشته‌هایش را در آن نشر دهد. اما قبل از هر مطلبی بایستی نامی برای ستونم انتخاب می‌کردم و به دوستان می‌دادم. در ابتدا و شاید به طور غریضی نام «ت، مثل تبعید» به خاطرم رسید.

ادامهٔ مطلب»

پشتیبان بارو در Telegram logo تلگرام باشید.

مسئولیت مطالب هر ستون با نویسنده‌ی همان ستون است.

تمام حقوق در اختیار نویسندگانِ «بارو» و «کتابخانه بابل» است.